دل صبور خسته و ياقي ... تُو شباي بي چراغي ..... هنوزم پشت ِ حصار ِ ..... بغض ِ اين حنجره باقي
Thursday, June 30, 2005
حسرت ( قسمت ِ هفتم ) مرسدس بنز ِ نقره اي
تو خودم گم شده بودم .... تنها صدايي كه ميشنيدم صداي درونم بود كه سخت سرزنشم مي كرد .... هيچ جوابي نداشتم بدم .... مي خواستم گريه كنم اما غرورم نميذاشت ....بدنم از حرارت ِ شرم داشت مي سوخت .... سرم و تو دستام گرفته بودم و از سر درد نمي دونستم چه كنم .... با تكان دادن هاي خاطره به خودم اومدم ولي نمي خواستم نگاش كنم .... يه شب بخير ِ آهسته اي گفت و از اطاقم رفت بيرون ..... بازم من و اطاقم مثل گذشته تنها شديم .... حس مي كردم كه ديوار هاي اطاق مي خوان رو سرم خراب شن ..... سعي كردم به خودم مسلط باشم .... تحملم تموم شد ... لباسي گرم پوشيدم و از خانه خارج شدم ..... مه ِ سردي وجود ِ خيابون رو گرفته بود و نمي شد انتهاي خيابون رو ديد .... نور ِ چراغ هاي خيابون به سختي راه ِ خودشونو از ميون ِ مه باز مي كردن .... تنها عابر ِ شب من بودم .... خيابون به شب پرسه هاي من عادت داشت ولي اينبار خيابون هم غريبي مي كرد .... بي هدف و ساكت تر از هميشه مه ِ خيابون رو با اشك هام همراهي ميكردم ...... خيلي راه رفته بودم و پاهام ديگه ياري نمي كردن .... به خونه برگشتم ... بي صدا وارد شدم ... همه خواب بودن ... در ِ اطاق رو پشت ِ سرم بستم .... آهي كشيدم و رو گوشه تختم زانو هام و بغل كردم و به ديوار ِ سرد ِ اطاق تكيه زدم .... متوجه باز شدن ِ آهسته درِ اطاق شدم .... خاطره وارد شد ..... هنوزم فكر مي كردم كه دوسش دارم ولي اون در زمان ِ گذشته به من خيانت كرده بود .... نمي دونستم حق با كيه .... قلبم يا مغزم ؟؟؟؟ آروم كنارم نشست .... گفت : ميدونم دلت شكسته ولي بايد چيزيو بهت بگم .... و ادامه داد .... من چند هفته اي هست كه با پسري غير ِ ايراني دوست هستم ودليل ِ دوستيمم فقط يادگيري زبان ِ .... ازش پرسيدم پس چرا شب ِ حادثه به من زنگ زدي ؟؟؟ بعد از كمي سكوت گفت : چون تو تنها اميدمي و تورو دوست دارم ...... كاش اين حرف و نميشنيدم ...... با شنيدن ِ اين خبر حالم بد تر شد ... ازش خواستم كه تنهام بذاره و اين كارو كرد ..... نفهميدم كه كي صبح شد ..... لباسام و پوشيدم و بدون ِ خوردن صبحانه خونه رو به قصد ِ كار ترك كردم .... كل ِ روزو با افكار ِ پريشون سپري كردم و سعي ميكردم خودم و آروم كنم ولي فايده نداشت ..... به خونه اومدم .... مثل كسايي كه ديگه هيچي براي باختن ندارن شده بودم ... كسي خونه نبود .... مادر و برادر ِ كوچيك ِ خاطره به دادگاه رفته بودن تا مادر ِ خاطره از دولت كمك ِ مالي بگيره تا از پيش ِ من برن ...... خاطره هم معلوم نبود كه كجاست ... حتما با دوست پسرش بود و خوش بود ... من هم از خوشي اون خوش بودم .... سكوت ِ خونه رو صداي ِ بلند ِ موسيقي ماشيني در خيابان شكست .... از پنجره اطاقم در پايين ِ ساختمان يك مرسدس بنز ِ نقره اي توجه من و به خودش جلب كرد و در ناباوري تمام خاطره از در ِ كمك راننده پياده شد و يك شاخه گل ِ رز ِ قرمز و يك هديه از دور تو دستاش خود نمايي ميكرد .... وارد ِ خونه شد .... تلفن دستيش زنگ زد ..... گوشيو برداشت و شروع كرد به انگليسي حرف زدن .... صداش مفهوم نبود ....ناگهان مكالمه تبديل به فرياد شد و سريع گوشيو قطع كرد و به سرعت به داخل اطاقش رفت ..... نمي دونستم چه خبره ولي بايد مي فهميدم ..... آروم رفتم در ِ اطاقش گوش وايسادم كه يهو ....!!!!!! .... ادامه دارد
Tuesday, June 28, 2005
حسرت ( قسمت ِ ششم ) سکوت
دیگه کم کم داشتم از کار ِ بیش از حد افسرده می شدم ... تنها دلخوشیم این بود که وقتی میام خونه با خاطره هم صحبت میشم .... تو این مدتی که تنها بودم و جز درو دیوار هم دمی نداشتم جای خالی یک گوش ِ شنوا خیلی برام خالی بود و نمی خواستم که دنبال ِ گوش ِ شنوا باشم چون درد ِ سرش از فایدش بیشتر بود ...... برای همین خاطره مثل ِ فرشته نجات بود برام .... شبها بعد از اینکه مادر و برادر ِ کوچیکش می خوابیدن من و خاطره سعی می کردیم که از مشکلا تمون بگیم و سعی می کردیم که هم و کمک کنیم ولی اکثر ِ مواقع صحبت به روزگار ِ دوری می کشید و از چگونه جدا شدنمون بار ها و بارها می گفتیم و چند باری هم بحثمون می شد ولی از سر ِ بی کسی به نفع ِ هم کنار می رفتیم ...... ما جرایی جداییمون این بود که : ... من و خاطره در ایران سال ها با هم دوست بودیم و من سخت گرفتار ِ عشقش بودم و اون هم همین و می گفت ... تا اینکه من به غربت سفر کردم و در حالی که تمام ِ امید و آرزوم خاطره بود خبری به من رسید که همه امیدم رو از دنیا برید ..... بعد از سفر ِ من خاطره با پسر ِ دیگری دوست شده بود و من و از یاد برده بود و خودش هم دلیل ِ این کارو عدم تحمل ِ دوری من میدونست که من باور نداشتم و ندارم ..... ولی از جایی که گذشته دیگه گذشته وکاریشم نمیشه کرد از این موضوع می گذریم .....به هم بدجوری عادت کردیم ... هر دومون غریبیم و بی کس یعنی از نظر ِ عاطفی بی کس !!!! با گذشت ِ زمان و صحبت های بیشتر به هم بیشتر تونستیم اطمینان کنیم و منم اونو بخشیده بودم ...... حرفی تو دلم بود که قدیمی بود ولی حرارتش تمام ِ تنم و می سوزوند ... باید می گفتمش چاره ای نبود ولی از نتیجه می ترسیدم ..... نمی خواستم که همین حد اقل رابطه بینمونم خراب بشه .... هرشب گفتن ِ این حرف و به شب ِ بعد می سپردم ..... از خودم خسته شده بودم ... خاطره هم بو برده بود که من یک مشکل ِ درونی دارم با خودم چون من و رفتارم و خوب می شناخت ازم خواست که هر جوری شده حرفم و بزنم .... منم بعد از مدتی فکر کردن تصمیم به گفتن گرفتم ..... اینجوری شروع شد که : ازش خواستم که اول فکر کنه و بعد جوابم و بده و قبول کرد ..... با یک جمله بار ِ سنگین ِ دلم و خالی کردم ...." خاطره دوست دارم " اشک تو چشام حلقه زده بود و بغض گلو مو با آخرین توان فشار می داد ... کمی به من نگاه کرد ... قلبم از هیجان داشت از جا کنده می شد ... از شدت ِ حرارت سرخ شده بودم .... منتظر ِ جواب بودم ولی سکوت ِ اطاق داشت خرابم می کرد ... از نگاهش نمی شد چیزیو خوند ...... که بالاخره لب به حرف زدن بار کرد و گفت ....... من ولی دوست ندارم !!!!!!!!!!!!!!!! دنیا دوره سرم داشت می چرخید ... از همین جواب می ترسیدم که بهش رسیدم ........ ادامه دارد
Friday, June 24, 2005
حسرت ( قسمت پنجم ) اي دريغ
سعي كردم با خونش تماس بگيرم ..... كسي گوشي رو بر نداشت ... پول بايد تا غروب به حساب ِ بيمارستان واريز مي شد و منم ديگه كم كم داشت باورم مي شد كه بايد با زندگي آروم و بي دردسرم خداحافظي كنم و به سر در گمي و كلافگي و مسوليت ِ مازاد سلام كنم ..... نمي دونستم چه ميشه كرد و اصلا من وظيفه اي دارم يا نه ..... در حال فكر كردن و شماره گرفتن بودم و از يكنواختي صداي بوق ِ آزاد ِ تلفن كه تنهايي رو فرياد مي زد خسته كه ناگهان صداي خسته و ناتواني سكوت ِ فكرم و شكست ...... " الو ؟؟؟؟
سلام خانم -
سلام شما ؟ -
من اميد هستم -
اميد كيه؟ -
ظاهرا ديگه از فكرو حافظه پاك شده بودم .... بعد از كمي نشوني دادن من و شناخت و خوب هم شناخت ..... نمي خواستم كه از جريان دخترش با خبر بشه براي همين بدون ِ لحظه ای درنگ سراغ ِ پدر ِ خانواده رو گرفتم ولی جواب ِ زیاد خوش آیندی نشنیدم ....شب ِ گذشته در خانه به دليله مست بودن ِ پدر درگيري فيزيكي رخ داده بود و بعد از دخالت ِ پليس كه توسط مادر خبر دار شده بود پدر رو بازداشت كرده بودن و قرار ِ دادگاه براي هفته ديگه بود تا مقدمات ِ جدايي فراهم بشه !!! ...با شنيدن ِ اين خبر خيلي بيشتر از قبل تو خودم گم شدم ... نمي دونستم كه بايد چه كرد ..... ناچار به گفتم جريان به مادر بودم ..... داشتم فكر مي كردم كه چه جوري بايد شروع كنم كه مادر پرسيد : " ميدونم كه بي دليل زنگ نزدي پس لطفا بگو هرچي كه هست ! " صداي گريه مادر ِ خاطره تصوير ِ مادر ِ خودم رو برام زنده كرد كه آخرين روز تو فرودگاه اشك مي ريخت و نمي خواست كه ازش دور شم ..... اي خدا چه كنم؟؟؟؟ آخه اين چه جور امتحانه ؟؟ با هر مشكلي كه بود داستان رو مو به مو تعريف كردم و جريان پول رو هم گفتم ولي حاصلي نداشت .... مادر ِ خاطره هيچ گونه حساب ِ بانكي براي خودش نداشت و تمام ِ پول ها در حساب ِ پدر بود و راه هاي دسترسي به اون حساب هم فقط دست ِ خودش بود ..... اميد به كسي نبود هم اونا غريب بودن هم من !!! ناچار به حساب ِ پس انداز ِ خودم دست بردم .... پولي كه با زحمت ِ زياد جم شده بود حالا مي بايست .... بگزريم !!!!!.... موجودي حساب رو به حساب ِ بيمارستان منتقل كردم و پس از اطلاع دادن به بيمارستان ازشون خواستم كه خاطره رو به اطاق ِ جراهي منتقل كنند .... انقدر احساس ِ خستگي مي كردم كه انگار كوه رو دوشم گذاشتن .... عجب روزگاريه ..... تازه ميفهميدم كه پدرم چه جوري سه تا بچه قد و نيم قد وبزرگ كرده و هر كدوم و واسه پيشرفت ِ آيندشون به گوشه اي از دنيا فرستاده .... شب كه شد به خونه خاطره رفتم تا همراه ِ مادرش به بيمارستان بريم ... اين خونه با خونه دي شب خيلي فرق داشت .... چراغ هاي بيرون خاب بودن فواره ها تو خودشون گم شده بودن و هيچ صدايي نميومد ..... مادر ِ خاطره با ديدن ِ من خوشحال شد ولي خيلي كوتاه. منو به آغوش كشيد و گريه اي از سر ِ بي كسي سر داد ... شايد نمي دونست كه من هم مثل خودشم و بس ! خاطره عمل رو به خوبي گذروند و ما هم شاد بوديم از اين موفقيت ولي بايد مدتي بستري مي موند تا كاملا خوب بشه .... در اين مدت پدر و مادر ِ خاطره از هم جدا شدند و از اون جايي كه همه دارايي به نام ِ پدر بود ! مادر ِ و برادر ِ خردسال ِ خاطره بي پناه شدند ... ناچار گوشه خلوت ِ بي كسيم رو با خاطرات ِ گذشتم قسمت كردم ... ديگه به خاطره داشتم عادت ميكردم ولي هرگز اين اتفاق رو دوست نداشتم .... بعد از بهبود ِ خاطره همه از نظر ِ روحي بهتر ار گذشته شديم .... بار ِ سنگين ِ يك خانواده در سن ِ كم رو دوشم سنگيني مي كرد و داشت به زانو در مياوردم .. مادر ِ خاطره به دليل ِ داشتن ي كودك از كار كردن معذور بود و خاطره هم به دليله سنگيني درسها تن به كار نمي داد ... اون روزها به كندي و به سختي ميگذشتتن و تنها حرفي كه واسه گفتن داشتم چند بيت از يك ترانه بود
"مسافر ِ شهر ِ غمي غريبي مثل ِ خودمي"
كم كم داشت اتفاقي كه نبايد رخ ميداد به واقيت نزديك مي شد .... من و خاطره .... درگير ِ احساس ِ عميقي كه تازه بود ولي يادگاري از قديم بود شده بوديم .... همه چيز خوب بود به غير از .... ادامه دارد
Wednesday, June 22, 2005
حسرت ( قسمت ِ چهارم ) دور ِ باطل
بعد از اينكه به درد ِ دلش خوب گوش دادم و سعي كردم كه دركش كنم ازش با شام ِ مختصري كه از شب ِ قبل داشتم پذيرايي كردم ... اولش نمي خواست چيزي بخوره ولي وقتي كه آروم شد گرسنگي يادش اومد و از خودش پذيرايي كرد ..... خيلي خسته بود . هم از نظر ِ روحي و هم از لحاظ جسمي ..... مشخص بود كه در اين 4 ماه حسابي بهش بد گذشته و سخت دنبال ِ يه گوشه امني ميگرده كه بار ِ خستگيش و زمين بذاره و نفسي تازه كنه و كجا از گوشه آروم و دنج ِ من بهتر ؟؟؟ صبح ِ فرداي ِ اون شب ِ غير ِ عادي در حالي كه داشتم حاظر مي شدم كه كار و شروع كنم از خودم پرسيدم كه اين مهمونه ناخونده تا كي مي خواد مهموني كنه ؟ درگير ِ اين فكر ِ بي جواب بودم كه متوجه شدم جلوم ايستاده و سرش و پايين انداخته !!!.... پرسيدم چيزي مي خواي بگي ؟ آروم گفت : ميشه يه مدت اينجا بمونم ؟؟؟ كمي به فكر فرو رفتم ... چه بايد كرد ؟ راه ِ درست چيه ؟ نمي دونم كه آيا تنهايي سنگدلم كرده يا اينكه حرف ِ درستي زدم ... گفتم نه رِفيق !!! اينجا جاي مناسبي نيست واسه موندن ... هنوز هرفم تموم نشده بود كه قطره هاي اشك و تو چشاي ِ معصومش ديدم ..... انگار كه دنيا رو سرم خراب شده بود .... ولي يه حسي بهم مي گفت كه رو حرفم بايد وايسمو اين كار و كردم .... سرش و بالا آورد ... تو چشام نگاهي از سر ِ درماندگي كرد و گفت قديما اينقدر دل سنگ نبودي .... و رفت !!!!! من هم دقيايقي رو به آيينه اي كه در چند متري . رو به روم بود خيره شدم ..... هرچي سعي كردم كه خودم و تو آينه ببينم نتونيتم !!! اون كسي كه تو آينه بود من نبودم . نميشناختمش ..... ولي انگار داشت سعي ميكرد چيزي بگه حرفي بزنه ...بغز ِ گره خوردش و تو گلوم حس ميكردم ..... افكار ِ پريشونم ناگهان با صداي مهيب ِ ترمز ِ ماشيني در خيابون به هم ريخت و بعد از ثانيه اي سكوت صداي با سرعت دور شدن ماشين رو شنيدم ..... تنها كاري كه كردم اين بود كه شتاب زده به طرف ِ بيرون دويدم ..... حتي تصور ِ حادثه هم منو ديوانه تر از حالم ميكرد ...... دخترك ِ غريب روي زمين آروم خابيده بود و گونه هاشو با سرخي خونش سرخ كرده بود ..... كوچه ساكت و خلوت بود ... شتاب زده به درون ِ ماشين ِ خودم كشيدمش و با سرعت ِ زياد به طرف ِ بيمارستان حركت كردم .... شتاب ِ زيادم رنگ و بوي ِ خطر نداشت ...خيلي عجيب بود حتي قلبم هم آروم و با قدرت مي طپيد .... خيلي زود به بيمارستان رسيدم و با سرعت حاصل ِ خود خواهي و سنگ دليم رو به دست ِ دكتر ها سپردم ... بعد ساعتي انتظار دكتر گفت نياز به عمل ِ جراحي هست و از اونجايي كه دخترك هنوز بيمه نبود بايد پول را خودم مي دادم .... ادامه دارد
Monday, June 20, 2005
حسرت ( قسمت ِ سوم ) آشنا
پس از مدتی کوتاه ناگهان تنم سرد شد و سرم گیج رفت ..... صاحب ِ این صدا غریبه ای است که بوی کهنگی خاطراتش به مشامم می خورد و آرام آرام غبار ِ کهنگی و دوری را از پیکر ِ سردش کنار می زد ..... کسی که سالها به د ست ِ فراموشی سپرده شده بود حالا تو کنج ِ غربت بدون ِ هیچ مقدمه ای دوباره سرزده خلوت ِ دوست داشتنیم رو به هم می زنه ..... خاطرات ِ مشترک ِ گذشتمون در عین شیرین بودنش آذارم می داد .... نمی خواستم که در چرخه باطل ِ تکرار بیفتم .... در این سال های غربت نشینی به تنهلیی عادت کرده بودم .... نه کسی از من خبر می گرفت و نه من از کسی ..... تنها همدمم صدای موسیقی بود و چند شمع و نوای ِ گیتارم ....... ازش پرسیدم تو اینجا چه می کنی ؟؟؟ چرا اینقدر پریشانی؟؟؟؟ .... گفت : نپرس فقط به دادم برس ؟؟؟ پرسیدم کجایی؟؟ نشانی را گرفتم ... سریع سوار ِ ماشینی شدم که حاصل ِ ماه ها کار ِ شبانه روزیم در دل ِ غربت ِ یخ زده بود .... و تنها شاهد ِ پرسه های ِ بی هدف ..... به مقصد رسیدم .. خانه ای بود بزرگ که اطراف ِ آن با نور های رنگی در دل ِ شب می درخشید ... آرام و مراقب از ماشین پیاده شدم ... باران ِ تندی می بارید ... قدم زنان به در اصلی خانه نزدیک شدم ... صدای فریاد و فقان ستون های خانه را به زانو در آورده بود ... صدای گریه کودکی خردسال در میان ِ آن همه صدا بی توجه گم می شد .... نمی دانستم چه کنم .... ناخداگاه دستم به سمت زنگ ِ خانه رفت .... هنوز انگشتم سطح زنگ را لمس نکرده بود که صدايي زمزمه وار ولي پر طنين و خوش آهنگ تمام توجه من رو به خودش جلب كرد ... نگاهي به پشت ِ سرم انداختم !!!! هنوز تو نگا هش مهربوني موج ميزد و هنوز مثل هميشه خواستني و دوست داشتني بود .... آروم مثل گذشته اسمم رو صدا زد ... اشكاي آسمون با همه تندي بارش پيش چشماش شرمنده بودن ... در عالمي ديگه بودم دنيايي كه خيلي وقت بود غربت ازم گرفته بودش به آغوش كشيدمش و هنوز گرم و صميمي و معطر ... با صداي فريادي از طرف خونه به خودم اومدم و فهميدم اينجا جاي موندن نيست .... به تندي به داخل ماشين رفتيم و شروع به حركت كرديم .... در طول مسير صداي جز صداي ِ بارون به گوش نمي رسيد ..... ساكت تر از هميشه بودم و به عمرم اونو اين قدر ساكت نديده بودم ... انگار داشتيم گذشته رو مرور مي كرديم ... گهگداري لبخندي از روي قشنگي خاطرات رو لبامون نقش مي بست ولي پايدار نبود و به سرعت با اخمي در هم ميشكست .... به خونه رسيديم به داخل خونه راهنماييش كردم .... چند سالي بود اين خونه به جز من كسي ديگه اي رو نديده بود .... حس ميكردم فظاي خونه رنگي شده ... حالا ديوار ها به جز صداي موسيقي و گيتار و صداي حنجره زخم خورده من صداي جديدي ميشنيدن .... بعد از اينكه لباساي خيس رو با لباس هاي خشك ِ من عوض كرد داستان رو كامل تعريف كرد ..... دليل خروجشون مشكل ِ سياسي پدر بود ... 4 ماهي بود كه اومده بودن ولي آرزو ميكرد كه كاشكي اينجا نبودن .... پس از اومدنشون پدر به الكل رو آورده بود و اين مساله سخت امنيت خانواده رو تهديد ميكرد و امشب هم اوج ِ نا ارومي بود ِ و اونم از دفترچه تلفن اسم و شماره من رو پيدا مرده بود و از من كمك خواسته بود.... ادامه دارد
Sunday, June 19, 2005
من و من
وقتي ازش مي پرسي كه من برات چه ارزش و مقامي دارم ؟ ..... با مهربوني ميگه : تو بهترين رفيقمي .... مي پرسي چرا بهترينم ؟؟؟ يكمي صبر ميكنه و ميگه : آخه هروقت كه مي خامت هستي .. هميشه به دادم ميرسي .. هر وقت كه حالم گرفته تو خوبم ميكني ...... . هرچي ميون ِ جملاتش دنبال چيزه ديگه اي به جز سنگ صبور بودن ميگردم چيزي دستگيرم نميشه !!!... از خودم مي پرسم خوب اگه يه روز به دادش نرسم چي ميشه ؟؟ رفاقت يعني همين ؟ پس چرا هروقت كه من محتاج ِ يك گوش ِ شنوام كسي نيست ؟؟ مدت هاست كه سنگ ِ صبورم رفيق ... ديگه غم هام داره فراموشم ميشه ... بيشتر از اينيكه به فكر ِ خودم باشم به تو فكر ميكنم ..... شايد تو به من بگي بهترين رفيق ... ولي تكليف ِ من چي ميشه ؟؟؟ آيا درون ِ منم به من ميگه كه من بهترين رفيقشم ؟؟ يا اينكه از من سرد و نا اميد شده ؟
هي من ِ گم شده .... هي مني كه گمت كردم .... من و ببخش ... ببخش كه زير سنگينيه رفاقت له شدي و به فرياد ِ حنجره خراشيدت گوش ندادم ...... از اين به بعد من مال ِ خودمم .... قسم مي خورم
(من نفس مرده ترين حنجره ام )
Tuesday, May 17, 2005
حسرت (قسمت دوم ) تلفن
که ناگهان صدای رعد افکار ِ به هم تنیده من را پاره پاره کرد ...... به آسمان خیره شدم ... به این فکر میکردم که چگونه می توان آسمانی بود ؟؟؟ چگونه می توان گریست و فریاد زد ؟؟؟ چگونه می توان خورشید و ماه و ستاره ها را در دل جای داد بی آنکه جا برای عبور ِ ابرها تنگ نشود ؟؟؟ در حالی که این پرسش های بی پاسخ را مرور می کردم صدای گوش خراش ِ تلفن افکارم را پاره کرد ...... الو ؟
سلام !!! صدا آشنا بود ! ولی نمی دانستم کیست ! دخترکی با صدای لرزان ..... سلام لطفا کمکم کنید ! خواهش می کنم کمک کنید
سکوت برای لحظه ای بر ذهن ِ من حاکم شد ... تا آنکه ....... ادامه دارد
Thursday, May 05, 2005
حسرت(قسمت اول) روز ِ بارانی
از پنجره کوچیک ِ کنار میز ِ کهنه و قدیمیم به بیرون نگاهی انداختم..... هنوز آسمون داشت گریه میکرد ! و چه گریه ای !!! انگار سال ها بود که معشوقش رو ندیده بود و انگارتازه یادش افتاده بود و حالا داشت غم چند سال ِ رو یک شب ِ جبران میکرد...... آهی از سره دل گرفتگی کشیدم و برگشتم و پشت ِ میز ِ کهنه نشستم..... بارش ِ سنگین بارون من و سخت به فکر فرو برده بود قلم به دست گرفتم و تصمیم گرفتم که ترانه ای بنویسم از غم ِ دل ِ ابر سیاه ـ لازم نبود زیاد به فکرم فشار بیارم ، صدای بارون داشت خودش ترانه می گفت
مث ِ قطره های بارون پَرم از درد ِ جدایی ...... ای تو که ابره سیاهی .. بی وفایی بی وفایی
من همون قطره تنهام ....... که سپردی.. من و به کویر ِ غربت
گفتی که جنگل به پا کن .... جادو کن ای تو سفیر ِ شکر و نعمت
در همین حال و هوا بو دم که ........ (ادامه دارد
(قصه حنجره ها قصه سبز من )
Monday, May 02, 2005
برگشتم
سلام
من برگشتم. مدتی بود که از دیوار روبه روم هم بی صدا تر بودم...چه میشه کرد زندگیه دیگه انواع مشکلات ِ پیش بینی نشده ایجاد شده بود که هنورم برقرارن...ولی خودم از بی صداییه خودم خسته شده بودم ... گفتم بنویسم تا بمونم پشت ِ غم ها جون نبازم ... به زودی خبرای خوب میارم براتون .. خیلی خوب !!! از دوست خوبم "پژمان" ممنونم که بلاگ رو با حرفای ِ قشنگش زنده نگه داشت... سپاس
و همین ! سالم و شاد و برقرار باشین
(هنوز این حنجره زندست)
Thursday, April 28, 2005
به ســــراق من اگر می آیی
به سوی من اگر شب آهسته قدم بر می داشت
تحفه می برد به خانه آشفته ترین صبح
گر کلاغی در دم صبح آدینهء غم میشد و می خواند
پریشانی من در طلب آن روز نگون بخت می سوخت
گر می خواست شمعی بگرید از غم مرگ یک شـــاپرک بیجان
طوفان بلاها سرد می کرد شـــعلهء آن آتش را
گر عصیان بلا صیحـــه میزد بر تن عریان یک ابر
سیــــل تباهی میساخت ویران هرچه بــود و نبــود
وقتی ندای قمـــری عاشق برسد به مـــزار یک ســـطر
پژمره و پوسیده شود هرچه امید خزید در آن ســـطر
گر سرم را از مصیبت به در سنگی قلبها بزنم
ترک خوردگی آیینهء عشق در طرف دیگر عمر می روید
گر بمیرم از غـــم دوری عشق، از غم مرگ لطافت
شاید بدمد از مغرب، خورشید صـــفا
گر توانم با خود دفن کنم غصه را، مـــاتم را
شاید گل سرسبز صفا در دلها، رویش تازه آغاز کند
گر پس از مرگ به ســــراق تن جان دادهء من میآيید
تحـــفه آرید کمـــی باران، کمـــی آرامــش
یک ســـــبد پر گلهـــای ترنم آرید، پر گلهــــای صفا
یک محــــبت، یک عشــــق، یک آییـــــنهء سـالم
و به یاد آرید آن سطر از ســــرودهـــای استاد
کــــه میگفت به اهـــل غوغا به اهل ســـــودا
به سراق مــن اگر می آیی، آهسته قدم بردارید
مبــادا که ترک بـــردارد، چینی تنهایی مــن
تحفه می برد به خانه آشفته ترین صبح
گر کلاغی در دم صبح آدینهء غم میشد و می خواند
پریشانی من در طلب آن روز نگون بخت می سوخت
گر می خواست شمعی بگرید از غم مرگ یک شـــاپرک بیجان
طوفان بلاها سرد می کرد شـــعلهء آن آتش را
گر عصیان بلا صیحـــه میزد بر تن عریان یک ابر
سیــــل تباهی میساخت ویران هرچه بــود و نبــود
وقتی ندای قمـــری عاشق برسد به مـــزار یک ســـطر
پژمره و پوسیده شود هرچه امید خزید در آن ســـطر
گر سرم را از مصیبت به در سنگی قلبها بزنم
ترک خوردگی آیینهء عشق در طرف دیگر عمر می روید
گر بمیرم از غـــم دوری عشق، از غم مرگ لطافت
شاید بدمد از مغرب، خورشید صـــفا
گر توانم با خود دفن کنم غصه را، مـــاتم را
شاید گل سرسبز صفا در دلها، رویش تازه آغاز کند
گر پس از مرگ به ســــراق تن جان دادهء من میآيید
تحـــفه آرید کمـــی باران، کمـــی آرامــش
یک ســـــبد پر گلهـــای ترنم آرید، پر گلهــــای صفا
یک محــــبت، یک عشــــق، یک آییـــــنهء سـالم
و به یاد آرید آن سطر از ســــرودهـــای استاد
کــــه میگفت به اهـــل غوغا به اهل ســـــودا
به سراق مــن اگر می آیی، آهسته قدم بردارید
مبــادا که ترک بـــردارد، چینی تنهایی مــن
سودا
Sunday, April 24, 2005
محرم
دلم تنگ است از بی وفایی .......................... دلم می گیرد از دورنگی وجدایی
علت چیست از این همه تضویر ...................... معلول چیست با این همه تبدیل
عشق را بازیچه کردن نیست روا ........ مقصود عاشق ز معشوق نیست جز صفا
یک لغت صداقت، به زعمری محبت ........ آنی زندگانی با صراحت، به حیاطی پر زجهالت
تو که عشق را بازی و عاشق را بازیپه می انگاری ..... نشاید که نامت انسان و رسم افعالت زندگانی
اگر عشق منطقی داشت، جهان زعشاق تهی .... گر خدا ریاضت نمی داد مرا دل زغم تهی
خدایا بندگان را عشق آسان مده .......... گر میدهی عشق، زان پس سامان بده
به سودا عشق پاک و معشوق صادق بده ....... خدایا دور از ریا و رضالت معشوقی آزاده بده
سودا
طعم وصال
چشمهء عشق جشمه ای نیست ........... هر بی سر و پایی بتواند گل آلودش کند
برای نوشیدن آب گوارای عشق ............ هفت خوان معرفت را می باید پیمود
معرفت دُری است که درگاه عشق است ...... وفا و صداقت محتصبانِ وادی عشق
عشق پیشگانِ بسیار پای در این راه نهادند ...... هر یک به طریقی بیجاره و بی نسیب ماندند
توشهء راه را میبایست از دل پاک کرد ........... می بایست صفا و صمیمیت را در خرجه داشت
می بایست نگین محبت در دست فکند .............. وبا صبر و تحمل طی طریق کرد
مشقت کشید و عرق سرمستی ریخت ...... وپاهایی پر نقش از زخم جورِ معشوقه داشت
خون فراق از سینه ریخت .................... تا لحظه ای طعم ضیرین وصال را چشید
سودا
Friday, April 22, 2005
صفحه ای از برگ زندگی
میدانم میدانم اشک ریختن یعنی چه ...من مسیر اشک تا گونه را خوب میدانم......میدانم مسافر کیست میدانم......میدانم چشم در انتظار مسافری بودن یعنی چه....میدانم کوه بودن و یک جانشستن چیست....میدانم شبنم صبحگاهی چیست....میدانم طعم گرسنگی رامیدانم..... فقر یعنی چه میدانم..... درد شکسته بالی رامیدان...ممیدانم شمِّ بغض را میدانم ....حس مرگ رامیدانم .....دوری چیست..... میدانم .فراق چیست ....میدانم از دست دادن عزیزی یعنی چه میدانم .....طعم غربت را من خوب میدانم ......میدانم زندگی سخت است میدانم .....من فراز و نشیب زندگی را خوب میدانم .....بازی سرنوشت را میدانمو ......چه دشوار وناگوار است این بازی میدانم..... شکستن قلبی چه معنایی دارد..... له شدن زیر فشار زندگی چیست میدانم .....من سنگینی بار حرف زور را میدانم ....میدانم طلاق یعنی چه میدانم ....میدانم هوا سرد است و دستان سرد در آرزوی آتش، میدانم .....میدانم یخ زدن چیست .....میدانم کودکی را که در طلب یک سیب زجه میکشد یعنی چه .....میدانم مویة مادری در قبرستان بر مزار فرزندش چیست .....میدانم بی خانمانی چیست ...میدانم فریاد موجر بر سر مستإ جر را میدانم .....میدانم دربدری چیست .....میدانم غم باران راو چه سوزناک است سرود باران میدانم ....بی لباسی در شب عید را خوب میدانم .....میدانم غم سنگین پدر راکه ناچار است از فقر....میدانم علت سقوط رامیدانم..... علت فساد رامیدانم ...غم آب مرداب را میدانم ....میدانم سیگار چیست ....میدانم مشروب و بد مستی چیست .....عاقبت گل یخ را من خوب میدانم .....میدانم تنهایی چیست .....من بازی عشق را خوب میدانم و میدانم طعم قصة مادربزرگ را در زمستان، زیر کرسیو میدانم ....اولین لبخند کودک چه لذتی داردمیدانم .....تولد نوزاد چیست میدانم.... گرچه هیچوقت وصال تام ممکن نیست .....ولیکن من طعم وصال را خوب میدانم.... میدانم کمک به فقرا چه عظمتی دارد.....میدانم فلبی را شاد کردن شاهکاریست .....میدانم دست بی کسان را گرفتن مردانگیست .....میدانم کمی به فکر کودک همسایه بودن فتوت و جوان مردیست .....میدانم تمام اینها قسمتی از زندگیست خوب میدانم .
سودا
Monday, April 18, 2005
آ تش و چوب
ذره آفتابی است در فظا........گرم و روشن و لطیف
در کنارش قاصدکی، رها در هوا.....آسوده، بی خیال، سیال
از شب پیش، هم آغوش بود، چوب با آتش.......چه نزدیکیِ گرم و درخشانی
شعله ها، رگهایِ چوب را پر کرده بود.......گرمیِ شعله ها در شریانِ چوب می دوید
نسیمِ ملایمی وزید......چوب نفسی کشید
ولی آتش او را سخت در برگرفته بود........وجودشان یکی شده بود
آتش هم با نفسِ چوب نفس می کشید.........و شعله ها بی مَهابا در وجودِ چوب رخنه می کردند
تقلای چوب بی حاصل بود........آتش، مرگ را لحظه به لحظه به درون تکه درخت میدمید
درختی که هوایِ تازه به خلوتِ فضا میدمید........طعمِ تلخ و گسِ مرگ کام چوب را احاطه کرد
طعمِ فظایِ آلوده آرزو میکرد.........چه نحس و تلخ است این هم آغوشی
چوب داد زندگیش را به باد..........در پیِ یک هوسِ خام
زائیدة این نزدیکی.......تکه ذغالی سیاه و بد ترکیب
دیگر مجالی برای گریستن نبود........قطرات اشک بی وفقه ، مه گونه
به سوی آسمان میشتافتند.........و چوب در عاقبت سیاهِ خود میسوخت.
Sunday, April 17, 2005
دلم گرفته
سلام
باز دوباره دلم گرفته . فکر میکنید چه احساسی داره وقتی یک نفر رو از ته قلبت دوست داری و این دوست داشتن 3 سال که جریان داره و در این 3 سال این عشق یک طرفه بوده و هست . حتما جوابتون اینه که "خیلی سخته" . آره تا سر حد مرگ سخته . سه سال درگیر این مشکلم و این و میدونم که خودم مسولم و نه طرف مقابل . کسی دوست دارم که شب و روزم و پر کرده کسی که کیلومتر ها از من دوره ولی کاش این فاصله فقط به کیلومتر ختم می شد . مشکل اصلی فاصله قلبی اون از من ِ و چه سخته..
ای کسی که عاشقتم اگه صدای این " حنجره" همیشه عاشق رو میشنوی بدون که این حنجره هنوزم به عشق تو پر طنین ترین صداست.
( تا حنجره باقیست فریاد باید زد)
شادی یا غم، مسئله این است
با درود به همه دوستان
چند روزیه که می خوام به جمع دوستان "با حنجره" این بلاگ بپیوندم و بنویسم. اما هر کاری کردم دیدم "نوشتنم نمی گیره". ولی امشب دیگه دل رو به دریا زدم و شروع به نوشتن کردنم
مطالب آقا رضا و مونا خانم رو خوندم. راستش یکی از کسانی که آقا رضا کسل و پکر دیده بود شخص بنده حقیر بودم. اما بعد از یک سری مشکلاتی که برام پیش اومد دیدم با خودم لج کردن و "غمبات" گرفتن هیچ دردی رو که دوا نمی کنه بلکه بدترموجب میشه که آدم به خودش بقبلونه که باید همیشه غم تو زندگیش باشه.
ولی چیزی که دستگیرم شد این بود که حداقل برای من یکی دل تنها بهتر از یار و رفیق باوقاره. دیگه برای من دلدار معنی نداره. دیدم اگه شاد باشم و بی خیال همه چیز بشم راحتتر می تونم زندگی کنم، حتی با این وجود که دارم خودم رو گول میزنم. نمی دونم فقط برای من اینطوره یا بقیه هم می تونند بی خیال همه چیز باشند. ولی شاید بدک هم نباشه بعضی وقتها آدم مست بشه (یا اگه مست نمی کنید خودتون رو به مستی بزنید) و بگه
آقایون دست
خانمها رقص
حالا بر عکس
خلاصه از اینکه خیلی جلف بودم شرمنده
شاد و پیروز باشید
همزاد
Friday, April 15, 2005
تنهایی
ناراحتی...غصه...غم...واژهایی آشنا اما غریب! درد و غصهایی که بدونه اونکه بخوایم باشون رفیق میشیم و به سرزمین احساستمون راه میدیم تا آشیانه کنن...گاهی برای تصور تصویری زیبا که از هر رویایی شیرینتر چشمامونو میبندیم...اماتا چشمامونو باز میکنیم و میقهمیم که اون تصویر صرابی بیش نشبوده ناخودا گاه در لونه غم رو میزنیم........ ماآدماخیلی تنهائم............... یادش بخیر کودکی!! چه راحت دوست پیدا میکردیم! چه راحت عشق میرزیدیم!از ته دل میخندیدیم! غم نبود. غصه نداشتیم. حالا هر چی بزرگتر میشیم به تنهایمون پی میبریم! حالا دیگه دوست شدنهامون فقط بخواتر بازی قایموشک و گرکم به هوا نیست. دیگه نمیخوایم بچه بشیم تا بازی مامان بازی رو شروع کنیم! دنبال دل میگردیم. دل میبندیم دل میکنیم دل میشکونیم تا به دلدار برسیم. تا شاید به دردمون برسه! ولی دلدار کو؟ یار کو؟ رفیق با وقار کو؟
پس دوبار میریم در خونه غم... تق... تق...تق در رو باز کن که یه دل شکسته اومد
مونا . ک
Tuesday, April 12, 2005
:: حرفی از سره دلخوشی ::
یه مدتیه با هرکسی که حرف میزنم پکره ! وقتی ازشون می پرسم که دلیل این همه کسل بودن چیه ...خودشونم
نمیدونن . کمی که سره صحبت باز میکنیم تازه میفهمیم دلیل این ناراحتی ها فقط گاهی انتظار بی جا و بی حساب از دوستان و اطرافیان و گاهی هم برخورد غیر حرفه ای و غیر منطقی با مشکلات کوچک هست ِ به صورتی که خوردترین مشکل تمام تمرکز و فکر شخص رو به هم می پیچه در حالی که می شد با ذره ای تسلط به راحتی مشکل رو بر طرف کرد و انرژی رو صرف مسایِِل مهمتر کرد. زندگی پر از فراز و نشیب ِ و ظاهرآ نشیبش بیشتره پس نباید سخت گرفت چون همه چیز میگذره و اگه ما به خودمون سخت بگیریم در نهایت دودش به چشم های به ظاهر بازه خودمون میره . همیشه امید هست و برای پیدا کردنش باید چشمامونو باز کنیم . همین
(سکوت ِ حنجره را باید شکست )
Subscribe to:
Posts (Atom)