Saturday, July 16, 2005

غم ِ بي انتها

چشماي ِ نكته بين ِ تو ..... شكستن ِمن و نديد
از سوزش ِ جنگل ِ سبز ..... دستات فقط گرما رو چيد
حادثه از دلم گذشت ...... معجزه شد به تو رسيد
تُو اوج ِ درد ِ عاشقي ..... علاقه از دلت پريد
سرشارم از حسرت ِ تو ..... تو خالي از بودن ِ من
در حال ِ سحرا شدن ِ ...... جنگل ِ پر درخت ِ تن

ر . م
...........................................
اين ترانه در حدود ِ دو سال ِ پيش سروده شد و از آن زمان تا حال در تب ِ تكامل ميسوزد ... اميدوارم كه هيچ عشقي دچار ِ ماجراي اين ترانه نشود

Friday, July 15, 2005

جادوگر

ای جادوگر شعبده باز ..... جادو کن آهنگی بساز
اگرکه جادو بلدی ...... تو از گلوله گل بساز
رو سر ِ خونمون یه سقف ..... برای سقفمون ستون
برای قلبمون طپش ..... رو هر طپش شعری بساز
ای جادوگر عصای تو ...... تنها دوای ِ درد ِ ماست
کوچ ِ امید از خونمون ..... تنها دلیل ِ مرگ ِ ماست
مرغک ِ عشق ِ تُو قفس ..... محتاج ِ یک دریچه مرد
چراغ ِ پی سوز ِ شب ...... شعلش و به ظلمت سپرد
ای جادوگر لباس ِ تو ...... به احترم ِ شب سیاست
جامه نو به تن بکن ....... خورشید ِ فردا مال ِ ماست
ر . م
-----------------------------------------------------
ترانه جادوگر خطاب به کسانی است که ناخواسته اسیر ِ شیطان ِ درونی خود شدند و خواهان ِ رهایی از سیاهی شب هستند

Thursday, July 14, 2005

وقتی بارون میزنه به شیشه ها


الان که دارم این متن رو براتون مینویسم اونور ِ شیشه اطاق ِ کارم جشن ِ نور و بارون ِ .... ابر ِ تن سیاه داره بغضشو خالی میکنه و عشق و با تن ِ خیابون شریک میشه ...... درختها از شادی تُو آهنگ ِ باد میرقصن و چمنهای کنار ِ خیابون زردی ِ حاصل از سوزندگی آفتاب رو آروم آروم به دست ِ فراموشی میسپارن و سیراب میشن
تُوی ِ رویام آروم آروم تُوی ِ کوچه پا میذارم و به زیر ِ بارون دستام و باز میکنم .... نفس ِ عمیقی میکشم و غصه هارو با بارون میشورم ...... حالا تو هم چشمات و ببند .. به سرزمین ِ رویای ِ من پا بذار و دستت رو به دست ِ من بسپار تا با هم گریه شادی ِ ابرو تماشا کنیم ..... به سرزمین ِ رویا های این حنجرهُ خسته خوش اومدی غریبه

Tuesday, July 12, 2005

خدانگهدار

تُوی پوچی حقیقت ..... به یه رویا خوش خیالم
تُو شبای ِ بی ستارم ..... تُو خیالم تورو دارم
میدونم که با تو موندن ..... یه خیال ِ که محاله
آخر ِ عاشقی ما ..... معنی ِ تلخ ِ یه فاله
حالا تُو اطاق ِ سردم ..... درد ِ حسرت ِ دریچه
غم ِ دوریه نگاهت ..... تُو وجود ِ من میپیچه

فکر میکردی همه حرفام ..... واسه داشتنت هوس بود
قکر میکردی که دل ِ من ..... برای ِ عشقت قفس بود

باورم نکردی اما ..... من هنوز دل به تو بستم
میدونم محالی اما ..... چشم به راه ِ تو نشستم

اما آخرین نفس رو ..... با سکوت بدرقه کردی
ذهن ِ آشفتهّ من رو ..... پر ِ از دغدغه کردی
فکر میکردی همه حرفام ..... واسه داشتنت حوس بود
قکر میکردی که دل ِ من ..... برای ِ عشقت قفس بود

ای که از اول جاده ..... به سکوت شدی گرفتار
من و از خاطره کم کن ..... تا ابد خدانگهدار
ر . م
شعر از : خسته ترین حنجره

Monday, July 11, 2005

خیلی غریبم واسه تو که آشنامی

هروقت بهت گفتم دوست دارم محل نذاشتی و بحث و عوض کردی ...... ولی من از رو نرفتم غریبه !!! فکر می کردی اگه به احساسات ِ من بی محلی کنی منم دست برمیدارم ... فکر می کردی که حرفام فقط یک حوس ِ ... قکرمی کردی منم مثل ِ خیلیهای دیگه امروز عاشقم و فردا .... !!! هنوزم این فکرهارو میکنی و منم هنوز میگم دوست دارم .... هنوزم سعی داری که بی محلی کنی ولی فایده نداره عزیز !!! خیلی خوب میشناسمت و میدونم که هیچ وقت به تو نمیرسم هیچ وقت. ولی به یه رویا خوش خیالم ... اگه واقیت و از من گرفتی و نخواستی که با هم باشیم این و بدون که هرشب به عشق ِ دیدن ِ رویای ِ تو به خواب میرم و به یادت ثانیه هام و رنگی میکنم .... کاشکی باورم میکردی ... کاشکی سر ِ سوزنی به من علاقه داشتی ... کاشکی به من اجازه میدادی که از دروازه شهر ِ قلبت داخل شم تا سلطان ِ قلبت ِ بشم و با غرور همه احالی شهر و از اونجا بیرون کنم ..... چه میشه کرد !؟ نمیشه هرچه سعی میکنم نمیشه چون تو نمیذاری .... تنها آرزوم اینه که با هرکی هستی خوش باشی و خندون ... گفتنش خیلی سخت بود ولی اینقدر عاشقتم که فقط خوشحالیت و میخوام ...... و در پایان
میدونم که این وبلاگ رو میخونی ..... پس میخوام یک بار ِ دیگه بگم که عاشقتم و یک بار و برای همیشه بگم که : ... بعد از چهار سال با تو بودن و به یاد ِ تو بودن میخوام از زندگیت برم بیرون چون میدونم جارو تنگ کردم .... همیشه خوب باشی و موفق ...... با اشک خدا نگهدار .... خدا نگهدار ..... خدانگهدار..... خدانگهدار

Friday, July 08, 2005

چقدر دوستم داري؟؟؟؟

در عالم ِ دوستي و رفاقتم رفيقي دارم كه مدت ِ زيادي نيست ميشنا سمش .... ولي انگار از خودم به خودم نزديكتره .... از درد و شادي هم خبر داريم ..... اگه شبي باشه كه باهاش حرف نزنم اون شب برام ستاره بارون نميشه .... اكه شبي باشه كه نبينمش انگار چيزي و از دست دادم.... احساس ِ اون و نميدونم چي هست نسبت به اين جريان ..... رابطه گرم ِ احساسي بين ِ ما هست مثل ِ دو تا دوست ِ خوب ...... اينقدر خوب و مهربونه كه خورشيد صداش ميكنم چون مثل خورشيد انرژي بخش و روشن ِ و پاك ..... هروقت بهش ميگم دوست دارم اونم بهم ميگه منم دوست دارم .... ازش ميپرسم چقدر ؟ ميگه : اندازه همون ده تا انگشت ِ بچگي كه از بي نهايتم زيادتره !!!!!! چه قشنگ ! مگه نه ؟؟؟؟؟

Tuesday, July 05, 2005

و اما ماجراي ِ اين داستان

اولين سوالي كه ممكنه بپرسين اينكه : آيا اين ماجرا حقيقت داشت ؟؟؟ اين سوال رو خودتون جواب ميگيرين..... زماني به نوشتن ِ اين داستان دست زدم كه تنها دو شخصيت ِ داستاني داشتم و چند سالي هم خاطرات ِ بد ....خاطراتي كه شما در اين داستان مقداريش رو خوندين ... خاطراتي مثل ِ خيانت ... تنهايي و خيلي بيشتر ..... به هنگام ِ آغاز از پايان بي خبر بودم ..... اميد و خاطره 2 شخصيت ِ تخيلي بودند و وجود ِ خارجي ندارن .... خيالتون آسوده
تا داستان ِ بعد

حسرت ( قسمت ِ آخر ) حسرت

انگار دوباره همه چيز به دوران ِ گذشته برگشته بود .... دوراني كه ما خوب و خوش بوديم در كنار ِ هم .... ولي اتفاقي كه در رابطه گذشته براي خاطره افتاده بود هنوز آزارش مي داد و بعضي اوقات اون و سخت به فكر فرو مي برد و گاهي اوقات ساعت ها خودش رو در اطاق زنداني مي كرد و اشك مي ريخت ..... ابتدا سعي كردم با حرف زدن از پشت ِ در آرومش كنم ولي جز ناسزا نتيجه اي نمي گرفتم ... ديگه كم كم داشتم به بي قراريهاي خاطره شك مي كردم ..... به اين نتيجه رسيده بودم كه خاطره من رو به بازي گرفته و هنوز در فكر ِ رابطه قبلي هست ..... از اونجايي كه نمي خواستم تجربه قديم تكرار بشه و رودست بخورم ... براي همين دست به كنترل ِ شديد ِ خاطره زدم كه حركت ِ كاملا اشتباهي بود ..... از كنترل كردن ِ رفت و آمدش به جايي نرسيدم چون زياد بيرون نمي رفت و كنترل تلفنها هم خاطره رو بيش از قبل آشفته كرده بود ....... بعد از يك تصميم ِ اشتباه به فكر ِ كار ِ سازنده افتادم و به يك دكتر ِ روان شناس ِ ايراني مراجعه كردم و بعد از مطرح كردن ِ مشكل دكتر درخواست ِ ديدن ِ خاطره رو كرد و خاطره پس از فشار ِ زياد موافق به همكاري شد ..... درمان مدت ِ زيادي طول مي كشيد ..... شايد ماها و شايد يك سال ..... شبها وقتي خاطره رو به مرز ِ پادشاهي هفتم خواب مي رسوندم به اطاقم ميرفتم و ذله از سختي روزگار پشت ِ ميزه قديمي و كوچكم مي شستم و از پنجره تاريك به سياهي خيره مي شدم تا شايد نوري از دوردستها به كمك بياد ..... مي دونستم كه فقط يك روياست ولي كار ِ هرشبم بود ..... به تمام ِ اين مشكلها يك مشكل ِ ديگه هم اضافه شد و اون فوت ِ مادر بزرگ ِ خاطره بود كه منجر به سفر ِ مادر و برادر ِ خاطره به ايران بود .... خريد ي بليط ِ هواپيما بار ِ سنكين ِ ماليم و سنگين تر كرد . حال و روزه خاطره رو بدتر و بدتر كرد ...... از همه چيز خسته بودم حتي از خودم ... دكتر به خاطره گفته بود كه بايد بستري بشه در يك بيمارستان ِ خصوصي ولي هيچ كس حريف ِ لجبازياش نشد ..... سعي كردم كه با مهموني رفتن و مهموني گرقتن اطراف ِ خاطره رو شلوغ كنم ولي حتي شلوغي هم اون رو به هم ميريخت ...... ديگه داشتم تموم مي شدم .... جز خدا اميد به هيچ چيزي نداشتم .... حداقل يكيمون بايد نجات پيدا ميكرد .... اگه خاطره خوب ميشد منم خوب مي شدم ..... به هر تلاشي كه بود خاطره رو به بيمارستان ِ خصوصي فرستادم برام هزينه مهم نبود و فقط سلامت ِ روحي ِ ما نقش بازي ميكرد ....تهيه هزينه از حساب ِ بانكيم شروع شد و با فروختن لوازم ِ خونه و در نهايت فروش ِ خونه ادامه پيدا كرد .... از تمام ِ تلاش ِ چند سالم يك ماشين مونده بود و يك خانه اجاره اي كه اون خونه هم به دليل ِ دير پرداخت مجبور به ترك شدم .... ولي تمام ِ اين سختي هارو به جون ميخريدم چون خاطره داشت روز به روز بهتر ميشد و اين يك دنيا ارزش داشت ..... با روحيه بهتري روزهارو چه در كار و چه در ماشين سپري مي كردم .... خود ِ خاطره هم احساس ِ رضايت میكرد و قرار بود كه به زودي از بيمارستان مرخص بشه .... با دكتر ِ خاطره قرار ِ يك مهموني كوچك ِ سه نفره رو در مطب ِ دكتر گذاشتيم .... براي ديدن خاطره سلامت ثانيه شماري ميكردم ....چه لحظات ِ خاطره انگيزي بود كه از يادم نميره .... صبح ِ يك روز ِ برفي و پنج روزمونده به مرخصي خاطره در حالي كه به محل ِ كارم ميرفتم تلفن ِ دستيم به صدا درومد .... مادر ِ خاطره بود و جوياي ِ حال و روز ِ دخترش و من هم با كمال ِ شادي خبر هارو دادم و اون هم شاد شد ... پس از اينكه صحبتم با مادر ِ خاطره تموم شد .... دوباره تلفن ِ دستيم زنگ زد ... دكتر بود
الو اميد ؟؟؟؟ صداش حالت ِ خاصي داشت
بگو دكتر جان ميشنوم
ببين اميد !!!.... چه جوري بگم آخه؟؟؟
اول به چيزه خاصي فكر نمي كردم ولي كم كم ترس برم داشت
دكتر گفت كه به دفترش برم ... اونم به سرعت
نمي دونم چطور رسيدم اونجا .... چهره بر آشفته دكتر ترس و تو تنم زنده كرده بود .... آروم نشوندم روي صندلي
ازش توضيح خواستم ..... سكوت كرد .... اينجور شروع كرد : صبح امروز مثل ِ هميشه خاطره از خواب بيدار شد و دچاره حمله عصبي كاملا طبيعي شد كه يكي از دكتراي بخش به خاطره داروي ِ مورد ِ نياز رو تزريغ كرد و ا طاق رو ترك كرد ... من مثل هميشه ساعت ِ 10 بهش سر زدم .... به اطلاق وارد شدم و خاطره پشت به در و روي پهلوي ِ خودش خوابيده بود .... نخواستم بيدارش كنم از اطلاق خارج شدم ولي به هنگام خروج دستگاه ِ تنفسي كه هواي تميز ِ لازم رو به خاطره ميرسوند توجه من و به خودش جلب كرد .... دستگاه به كندي كار ميكرد و اين نشانه ضعيف بودن ِ فشار ِ تنفس ِ خاطره بود .... سريع به اطاق ِ عمل منتقل كرديمش ........ اما قبل از شروع ِ هر كاري ......... خاطره از دست رفت ِ بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!..... گريه كنم ؟؟؟؟ نميدونم .... فرياد ؟؟؟ نه ...بميرم ؟؟؟؟ از اين بيشتر امكان نداره ...... باورم نميشد و هنوز هم نميشه ......
يك سالي هست كه در يك تيمارستان ي دولتي زندانيم و چيزي واسه باختن ندارم جز مداد و كاغذي كه با نوشتن ِ اين مطالب ديگه از شرشون راحت شدم .... رواني نيستم ولي انسان هم نيستم ..... ادامه ندارد

Monday, July 04, 2005

ياد من باش


رفتيُ خاطره های ، تو نشسته تو خيالم!
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم!
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شکستم!
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم!
ياد من باش تا بتونم، هميشه برات بخونم!
بی تو وُ عطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم!

همترانه! ياد من باش!
بی بهانه ياد من باش!
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش!

اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد!
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد!
ميشه از چشم تو پرسيد، راه کهکشون ِ نورُ!
ميشه با دشت تو فهميد، معنی پل عبورُ!
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش!
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش!

همترانه! ياد من باش!
بی بهانه ياد من باش!
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش!
------------------------------------------------------------
ترانه ای دیگر از یغماگلرویی و به زودی با صدای سیاوش

منُ پنجره

منُ پنجره
وقتی که تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه!
همه غصه های دنيا توی سينه منه!
توی قطره های بارون، ميشکنه بغض صدام!
ديگه غير از يه دونه پنجره هيچی نميخوام!
پشت اين پنجره ميشينمُ آواز ميخونم!
خودمُ تنها ترين آدم دنيا ميدونم!

دنبال يه چيز ميگردم که نميدونم چيه!
يه نفر تو قلبمه که من نميدونم کيه!
يه نفر که نيمه ی گمشده ی ترانه هاست!
تکيه گاه خوب گريه های تلخ ُ بی صداست!

پشت اين پنجره تنها تو غروبا ميشينم!
خودمُ گُم ميکنم اونو تو آينه ميبينم!
گاهی وقتا پا ميذاره توی رويا های من!
ميبينم که لحظه هام نابُ تماشايی شدن!
اما اين فقط يه خوابه، خواب پشت پنجره!
وقت بيداری بازم غم ميشينه تو حنجره!

دنبال يه چيز ميگردم که نميدونم چيه!
يه نفر تو قلبمه که من نميدونم کيه!
يه نفر که نيمه ی گمشده ی ترانه هاست!
تکيه گاه خوب گريه های تلخ ُ بی صداست!
..............................................................
این ترانه توسط یغما گلرویی سروده شده .....و سیاوش میخواند

Saturday, July 02, 2005

حسرت (قسمت ِ هشتم ) سوال

به در ِ اطلاق خيلي نزديك بودم و دقيق گوش ميكردم ولي چيزي براي گوش كردن نبود همه جا ساكت بود كه ناگهان خاطره به سرعت از اطلاق بيرون اومد ..... خاطره از ابتدا هم از وجود ِ من در خونه اطلاع نداشت و براي همين با ديدن ِ من جيغ ِ بلندي كشيد و شروع كرد به زدن ِ من و ناسزا گفتن ..... از شدت ِ جيغ شكه بودم و فقط ضربه ها رو ميشمردم ... مشت هاي خاطره سنگين نبودند ولي ميشد فهميد كه سنگيني چيزي رو به تن مي كشن ....سعي كردم تو آغوشم مهارش كنم .... بعد از چند لحظه موفق شدم كه آرومش كنم .... سخت گريه ميكرد .....و مي دونستم اين گريه دليلي جدا از ترسيدن داره .... باز هم هواي خونه پاييزي شده بود و باروني و اين جو داشت رو منم اثر مي كرد اما به احساساتم چيره شدم .....ازش پرسيدم كه چرا گريه مي كني ؟ چيزي نگفت .... صبر كردم تا جايي كه مي خواد اشك بريزه .... پس از مدتي خودش به حرف اومد و داستاني تلخ تعريف كرد.... همه چيز خيلي سريع اتفاق اقتاده بود و باورنكردني بود ..... ماجرا از اين قرار بود : دو روز ِ ديگه تولد ِ دوست پسر ِ خاطره بود و هديه براي اون بود و مرسدس بنز مطعلق به دختري به نام ِ ژاله .... ژاله هم سن ِ خاطره بود و بيشتر ِ مواقع با خاطره و دوست پسر ِ خاطره بود ..... و تلفني كه خاطره را به پاييز كشوند از طرف ِ دوست پسر ِ خاطره بود كه حالا دوست پسر ِ ژاله هست !!!!! ژاله از طريغ ِ خاطره با اون پسر آشنا شده بود تا زمينه هاي يك حادثه پا بگيره ..... ياد ِ روزهاي بد خاطره و گاهي بي خاطره خودم افتادم ولي حال و روز ِ خاطره جهت ي فكرم و عوض كرد ..... نيم ساعت بعد خاطره در رويا ها بود و خواب ِ عميقي رو آغاز كرد ِ بود ..... مادر ِ خاطره برگشت ولي نگذاشتم كه چيزي از ماجرا بدونه .... باز هم درد ِ سر باز هم فكر و خيال ِ بي نتيجه .... سرگردون توي ِ كوچه بدون ِ عابر ِ خيالم پرسه ميزدم از سوال گريزون بودم و از جواب بي بهره ... چه بايد كرد ؟؟؟ چه ميشد كرد ؟؟؟ اصلا بايد كاري كرد ؟؟؟ مگر همين خاطره نبود كه من رو در اوج ِ نياز تنها گذاشت و رفت ؟؟؟ اون موقع كي به دادم رسيد ؟؟؟ همين ديوار ها و پنجره ها شاهدن كه چه جوري تنهايي رو فرياد ميزدم و در اشك هام روزي هزار بار فرو ميرفتم و نمي مردم .... ولي كاش مرده بودم !!! گرفتار ِ فكرهاي پاره پاره بودم كه سوالي نظرم و جلب كرد ..... آيا خاطره منو دوست داره؟ حرفاش به هم نمي خورد .... دفعه اول گفته بود كه دوسم نداره ولي بعد گفت كه دوسم داره !!!! نمي دونستم كه حقيقت كدوم ِ بايد از خودش مي پرسيدم .... فرداي اون روز رسيد .. شنبه يك روز ِ تعطيل تر از روزاي هفته ..... بعد از صبحانه از خاطره خواستم كه به پارك بريم و حرف بزنيم .. اول نميومد ولي با پافشاريه من راضي شد .... رفتيم به پارك ... ساكت بود و ساكت بودم .... بايد حرفي ميزدم كه سكوت بشكنه ... پرسيدم بهتري؟ ... گفت مهم نيست .... چند سوال ِ ديگه كردم و چند جواب ِ سر بالا شنيدم ... خيلي پكر بود ... پرسيدم خاطره هنوز !... هنوزم دوسم داري ... سرشو پايين انداخت گفت چه فرقي مي كنه وقتي ديگه نمي شه داشتت ؟؟؟ جواب ِ عجيبي بود كه سكوت و دوباره حاكم كرد .... حرفي نداشتم كه بگم .... خودش شروع كرد قصه رو ....گفت اگه اول عاشقت شدم ... از سادگي و بچه گي بود .. بعد كه رفتم با كسه ديگه از نادوني بود ... اگه سراغت اومدم چون همه اميدم تو بودي ولي عاشق ِ كسه ديگه بودم و نمي خواستم گرفتارت كنم ... اگه دوباره گفتم دوست دارم بدون كه بازيچه نيستي و من دوباره تو قلبم پيدات كردم .... خيلي دنبالت گشتم ولي ميدونستم كه هستي .... انتظاري ازت ندارم فقط من و ببخش ..... حرفاش مثل ِ هميشه برام نامفهوم بود ولي دركشون مي كردم .... آروم بغلش كردم و گفتم منم خيلي وقت ِ دوبار ِ احساست كردم به خاطراتم خوش اومدي خاطره ......ادامه دارد ؟؟؟

Thursday, June 30, 2005

حسرت ( قسمت ِ هفتم ) مرسدس بنز ِ نقره اي

تو خودم گم شده بودم .... تنها صدايي كه ميشنيدم صداي درونم بود كه سخت سرزنشم مي كرد .... هيچ جوابي نداشتم بدم .... مي خواستم گريه كنم اما غرورم نميذاشت ....بدنم از حرارت ِ شرم داشت مي سوخت .... سرم و تو دستام گرفته بودم و از سر درد نمي دونستم چه كنم .... با تكان دادن هاي خاطره به خودم اومدم ولي نمي خواستم نگاش كنم .... يه شب بخير ِ آهسته اي گفت و از اطاقم رفت بيرون ..... بازم من و اطاقم مثل گذشته تنها شديم .... حس مي كردم كه ديوار هاي اطاق مي خوان رو سرم خراب شن ..... سعي كردم به خودم مسلط باشم .... تحملم تموم شد ... لباسي گرم پوشيدم و از خانه خارج شدم ..... مه ِ سردي وجود ِ خيابون رو گرفته بود و نمي شد انتهاي خيابون رو ديد .... نور ِ چراغ هاي خيابون به سختي راه ِ خودشونو از ميون ِ مه باز مي كردن .... تنها عابر ِ شب من بودم .... خيابون به شب پرسه هاي من عادت داشت ولي اينبار خيابون هم غريبي مي كرد .... بي هدف و ساكت تر از هميشه مه ِ خيابون رو با اشك هام همراهي ميكردم ...... خيلي راه رفته بودم و پاهام ديگه ياري نمي كردن .... به خونه برگشتم ... بي صدا وارد شدم ... همه خواب بودن ... در ِ اطاق رو پشت ِ سرم بستم .... آهي كشيدم و رو گوشه تختم زانو هام و بغل كردم و به ديوار ِ سرد ِ اطاق تكيه زدم .... متوجه باز شدن ِ آهسته درِ اطاق شدم .... خاطره وارد شد ..... هنوزم فكر مي كردم كه دوسش دارم ولي اون در زمان ِ گذشته به من خيانت كرده بود .... نمي دونستم حق با كيه .... قلبم يا مغزم ؟؟؟؟ آروم كنارم نشست .... گفت : ميدونم دلت شكسته ولي بايد چيزيو بهت بگم .... و ادامه داد .... من چند هفته اي هست كه با پسري غير ِ ايراني دوست هستم ودليل ِ دوستيمم فقط يادگيري زبان ِ .... ازش پرسيدم پس چرا شب ِ حادثه به من زنگ زدي ؟؟؟ بعد از كمي سكوت گفت : چون تو تنها اميدمي و تورو دوست دارم ...... كاش اين حرف و نميشنيدم ...... با شنيدن ِ اين خبر حالم بد تر شد ... ازش خواستم كه تنهام بذاره و اين كارو كرد ..... نفهميدم كه كي صبح شد ..... لباسام و پوشيدم و بدون ِ خوردن صبحانه خونه رو به قصد ِ كار ترك كردم .... كل ِ روزو با افكار ِ پريشون سپري كردم و سعي ميكردم خودم و آروم كنم ولي فايده نداشت ..... به خونه اومدم .... مثل كسايي كه ديگه هيچي براي باختن ندارن شده بودم ... كسي خونه نبود .... مادر و برادر ِ كوچيك ِ خاطره به دادگاه رفته بودن تا مادر ِ خاطره از دولت كمك ِ مالي بگيره تا از پيش ِ من برن ...... خاطره هم معلوم نبود كه كجاست ... حتما با دوست پسرش بود و خوش بود ... من هم از خوشي اون خوش بودم .... سكوت ِ خونه رو صداي ِ بلند ِ موسيقي ماشيني در خيابان شكست .... از پنجره اطاقم در پايين ِ ساختمان يك مرسدس بنز ِ نقره اي توجه من و به خودش جلب كرد و در ناباوري تمام خاطره از در ِ كمك راننده پياده شد و يك شاخه گل ِ رز ِ قرمز و يك هديه از دور تو دستاش خود نمايي ميكرد .... وارد ِ خونه شد .... تلفن دستيش زنگ زد ..... گوشيو برداشت و شروع كرد به انگليسي حرف زدن .... صداش مفهوم نبود ....ناگهان مكالمه تبديل به فرياد شد و سريع گوشيو قطع كرد و به سرعت به داخل اطاقش رفت ..... نمي دونستم چه خبره ولي بايد مي فهميدم ..... آروم رفتم در ِ اطاقش گوش وايسادم كه يهو ....!!!!!! .... ادامه دارد

Tuesday, June 28, 2005

حسرت ( قسمت ِ ششم ) سکوت

دیگه کم کم داشتم از کار ِ بیش از حد افسرده می شدم ... تنها دلخوشیم این بود که وقتی میام خونه با خاطره هم صحبت میشم .... تو این مدتی که تنها بودم و جز درو دیوار هم دمی نداشتم جای خالی یک گوش ِ شنوا خیلی برام خالی بود و نمی خواستم که دنبال ِ گوش ِ شنوا باشم چون درد ِ سرش از فایدش بیشتر بود ...... برای همین خاطره مثل ِ فرشته نجات بود برام .... شبها بعد از اینکه مادر و برادر ِ کوچیکش می خوابیدن من و خاطره سعی می کردیم که از مشکلا تمون بگیم و سعی می کردیم که هم و کمک کنیم ولی اکثر ِ مواقع صحبت به روزگار ِ دوری می کشید و از چگونه جدا شدنمون بار ها و بارها می گفتیم و چند باری هم بحثمون می شد ولی از سر ِ بی کسی به نفع ِ هم کنار می رفتیم ...... ما جرایی جداییمون این بود که : ... من و خاطره در ایران سال ها با هم دوست بودیم و من سخت گرفتار ِ عشقش بودم و اون هم همین و می گفت ... تا اینکه من به غربت سفر کردم و در حالی که تمام ِ امید و آرزوم خاطره بود خبری به من رسید که همه امیدم رو از دنیا برید ..... بعد از سفر ِ من خاطره با پسر ِ دیگری دوست شده بود و من و از یاد برده بود و خودش هم دلیل ِ این کارو عدم تحمل ِ دوری من میدونست که من باور نداشتم و ندارم ..... ولی از جایی که گذشته دیگه گذشته وکاریشم نمیشه کرد از این موضوع می گذریم .....به هم بدجوری عادت کردیم ... هر دومون غریبیم و بی کس یعنی از نظر ِ عاطفی بی کس !!!! با گذشت ِ زمان و صحبت های بیشتر به هم بیشتر تونستیم اطمینان کنیم و منم اونو بخشیده بودم ...... حرفی تو دلم بود که قدیمی بود ولی حرارتش تمام ِ تنم و می سوزوند ... باید می گفتمش چاره ای نبود ولی از نتیجه می ترسیدم ..... نمی خواستم که همین حد اقل رابطه بینمونم خراب بشه .... هرشب گفتن ِ این حرف و به شب ِ بعد می سپردم ..... از خودم خسته شده بودم ... خاطره هم بو برده بود که من یک مشکل ِ درونی دارم با خودم چون من و رفتارم و خوب می شناخت ازم خواست که هر جوری شده حرفم و بزنم .... منم بعد از مدتی فکر کردن تصمیم به گفتن گرفتم ..... اینجوری شروع شد که : ازش خواستم که اول فکر کنه و بعد جوابم و بده و قبول کرد ..... با یک جمله بار ِ سنگین ِ دلم و خالی کردم ...." خاطره دوست دارم " اشک تو چشام حلقه زده بود و بغض گلو مو با آخرین توان فشار می داد ... کمی به من نگاه کرد ... قلبم از هیجان داشت از جا کنده می شد ... از شدت ِ حرارت سرخ شده بودم .... منتظر ِ جواب بودم ولی سکوت ِ اطاق داشت خرابم می کرد ... از نگاهش نمی شد چیزیو خوند ...... که بالاخره لب به حرف زدن بار کرد و گفت ....... من ولی دوست ندارم !!!!!!!!!!!!!!!! دنیا دوره سرم داشت می چرخید ... از همین جواب می ترسیدم که بهش رسیدم ........ ادامه دارد

Friday, June 24, 2005

حسرت ( قسمت پنجم ) اي دريغ

سعي كردم با خونش تماس بگيرم ..... كسي گوشي رو بر نداشت ... پول بايد تا غروب به حساب ِ بيمارستان واريز مي شد و منم ديگه كم كم داشت باورم مي شد كه بايد با زندگي آروم و بي دردسرم خداحافظي كنم و به سر در گمي و كلافگي و مسوليت ِ مازاد سلام كنم ..... نمي دونستم چه ميشه كرد و اصلا من وظيفه اي دارم يا نه ..... در حال فكر كردن و شماره گرفتن بودم و از يكنواختي صداي بوق ِ آزاد ِ تلفن كه تنهايي رو فرياد مي زد خسته كه ناگهان صداي خسته و ناتواني سكوت ِ فكرم و شكست ...... " الو ؟؟؟؟
سلام خانم -
سلام شما ؟ -
من اميد هستم -
اميد كيه؟ -
ظاهرا ديگه از فكرو حافظه پاك شده بودم .... بعد از كمي نشوني دادن من و شناخت و خوب هم شناخت ..... نمي خواستم كه از جريان دخترش با خبر بشه براي همين بدون ِ لحظه ای درنگ سراغ ِ پدر ِ خانواده رو گرفتم ولی جواب ِ زیاد خوش آیندی نشنیدم ....شب ِ گذشته در خانه به دليله مست بودن ِ پدر درگيري فيزيكي رخ داده بود و بعد از دخالت ِ پليس كه توسط مادر خبر دار شده بود پدر رو بازداشت كرده بودن و قرار ِ دادگاه براي هفته ديگه بود تا مقدمات ِ جدايي فراهم بشه !!! ...با شنيدن ِ اين خبر خيلي بيشتر از قبل تو خودم گم شدم ... نمي دونستم كه بايد چه كرد ..... ناچار به گفتم جريان به مادر بودم ..... داشتم فكر مي كردم كه چه جوري بايد شروع كنم كه مادر پرسيد : " ميدونم كه بي دليل زنگ نزدي پس لطفا بگو هرچي كه هست ! " صداي گريه مادر ِ خاطره تصوير ِ مادر ِ خودم رو برام زنده كرد كه آخرين روز تو فرودگاه اشك مي ريخت و نمي خواست كه ازش دور شم ..... اي خدا چه كنم؟؟؟؟ آخه اين چه جور امتحانه ؟؟ با هر مشكلي كه بود داستان رو مو به مو تعريف كردم و جريان پول رو هم گفتم ولي حاصلي نداشت .... مادر ِ خاطره هيچ گونه حساب ِ بانكي براي خودش نداشت و تمام ِ پول ها در حساب ِ پدر بود و راه هاي دسترسي به اون حساب هم فقط دست ِ خودش بود ..... اميد به كسي نبود هم اونا غريب بودن هم من !!! ناچار به حساب ِ پس انداز ِ خودم دست بردم .... پولي كه با زحمت ِ زياد جم شده بود حالا مي بايست .... بگزريم !!!!!.... موجودي حساب رو به حساب ِ بيمارستان منتقل كردم و پس از اطلاع دادن به بيمارستان ازشون خواستم كه خاطره رو به اطاق ِ جراهي منتقل كنند .... انقدر احساس ِ خستگي مي كردم كه انگار كوه رو دوشم گذاشتن .... عجب روزگاريه ..... تازه ميفهميدم كه پدرم چه جوري سه تا بچه قد و نيم قد وبزرگ كرده و هر كدوم و واسه پيشرفت ِ آيندشون به گوشه اي از دنيا فرستاده .... شب كه شد به خونه خاطره رفتم تا همراه ِ مادرش به بيمارستان بريم ... اين خونه با خونه دي شب خيلي فرق داشت .... چراغ هاي بيرون خاب بودن فواره ها تو خودشون گم شده بودن و هيچ صدايي نميومد ..... مادر ِ خاطره با ديدن ِ من خوشحال شد ولي خيلي كوتاه. منو به آغوش كشيد و گريه اي از سر ِ بي كسي سر داد ... شايد نمي دونست كه من هم مثل خودشم و بس ! خاطره عمل رو به خوبي گذروند و ما هم شاد بوديم از اين موفقيت ولي بايد مدتي بستري مي موند تا كاملا خوب بشه .... در اين مدت پدر و مادر ِ خاطره از هم جدا شدند و از اون جايي كه همه دارايي به نام ِ پدر بود ! مادر ِ و برادر ِ خردسال ِ خاطره بي پناه شدند ... ناچار گوشه خلوت ِ بي كسيم رو با خاطرات ِ گذشتم قسمت كردم ... ديگه به خاطره داشتم عادت ميكردم ولي هرگز اين اتفاق رو دوست نداشتم .... بعد از بهبود ِ خاطره همه از نظر ِ روحي بهتر ار گذشته شديم .... بار ِ سنگين ِ يك خانواده در سن ِ كم رو دوشم سنگيني مي كرد و داشت به زانو در مياوردم .. مادر ِ خاطره به دليل ِ داشتن ي كودك از كار كردن معذور بود و خاطره هم به دليله سنگيني درسها تن به كار نمي داد ... اون روزها به كندي و به سختي ميگذشتتن و تنها حرفي كه واسه گفتن داشتم چند بيت از يك ترانه بود
"مسافر ِ شهر ِ غمي غريبي مثل ِ خودمي"
كم كم داشت اتفاقي كه نبايد رخ ميداد به واقيت نزديك مي شد .... من و خاطره .... درگير ِ احساس ِ عميقي كه تازه بود ولي يادگاري از قديم بود شده بوديم .... همه چيز خوب بود به غير از .... ادامه دارد

Wednesday, June 22, 2005

حسرت ( قسمت ِ چهارم ) دور ِ باطل

بعد از اينكه به درد ِ دلش خوب گوش دادم و سعي كردم كه دركش كنم ازش با شام ِ مختصري كه از شب ِ قبل داشتم پذيرايي كردم ... اولش نمي خواست چيزي بخوره ولي وقتي كه آروم شد گرسنگي يادش اومد و از خودش پذيرايي كرد ..... خيلي خسته بود . هم از نظر ِ روحي و هم از لحاظ جسمي ..... مشخص بود كه در اين 4 ماه حسابي بهش بد گذشته و سخت دنبال ِ يه گوشه امني ميگرده كه بار ِ خستگيش و زمين بذاره و نفسي تازه كنه و كجا از گوشه آروم و دنج ِ من بهتر ؟؟؟ صبح ِ فرداي ِ اون شب ِ غير ِ عادي در حالي كه داشتم حاظر مي شدم كه كار و شروع كنم از خودم پرسيدم كه اين مهمونه ناخونده تا كي مي خواد مهموني كنه ؟ درگير ِ اين فكر ِ بي جواب بودم كه متوجه شدم جلوم ايستاده و سرش و پايين انداخته !!!.... پرسيدم چيزي مي خواي بگي ؟ آروم گفت : ميشه يه مدت اينجا بمونم ؟؟؟ كمي به فكر فرو رفتم ... چه بايد كرد ؟ راه ِ درست چيه ؟ نمي دونم كه آيا تنهايي سنگدلم كرده يا اينكه حرف ِ درستي زدم ... گفتم نه رِفيق !!! اينجا جاي مناسبي نيست واسه موندن ... هنوز هرفم تموم نشده بود كه قطره هاي اشك و تو چشاي ِ معصومش ديدم ..... انگار كه دنيا رو سرم خراب شده بود .... ولي يه حسي بهم مي گفت كه رو حرفم بايد وايسمو اين كار و كردم .... سرش و بالا آورد ... تو چشام نگاهي از سر ِ درماندگي كرد و گفت قديما اينقدر دل سنگ نبودي .... و رفت !!!!! من هم دقيايقي رو به آيينه اي كه در چند متري . رو به روم بود خيره شدم ..... هرچي سعي كردم كه خودم و تو آينه ببينم نتونيتم !!! اون كسي كه تو آينه بود من نبودم . نميشناختمش ..... ولي انگار داشت سعي ميكرد چيزي بگه حرفي بزنه ...بغز ِ گره خوردش و تو گلوم حس ميكردم ..... افكار ِ پريشونم ناگهان با صداي مهيب ِ ترمز ِ ماشيني در خيابون به هم ريخت و بعد از ثانيه اي سكوت صداي با سرعت دور شدن ماشين رو شنيدم ..... تنها كاري كه كردم اين بود كه شتاب زده به طرف ِ بيرون دويدم ..... حتي تصور ِ حادثه هم منو ديوانه تر از حالم ميكرد ...... دخترك ِ غريب روي زمين آروم خابيده بود و گونه هاشو با سرخي خونش سرخ كرده بود ..... كوچه ساكت و خلوت بود ... شتاب زده به درون ِ ماشين ِ خودم كشيدمش و با سرعت ِ زياد به طرف ِ بيمارستان حركت كردم .... شتاب ِ زيادم رنگ و بوي ِ خطر نداشت ...خيلي عجيب بود حتي قلبم هم آروم و با قدرت مي طپيد .... خيلي زود به بيمارستان رسيدم و با سرعت حاصل ِ خود خواهي و سنگ دليم رو به دست ِ دكتر ها سپردم ... بعد ساعتي انتظار دكتر گفت نياز به عمل ِ جراحي هست و از اونجايي كه دخترك هنوز بيمه نبود بايد پول را خودم مي دادم .... ادامه دارد

Monday, June 20, 2005

حسرت ( قسمت ِ سوم ) آشنا

پس از مدتی کوتاه ناگهان تنم سرد شد و سرم گیج رفت ..... صاحب ِ این صدا غریبه ای است که بوی کهنگی خاطراتش به مشامم می خورد و آرام آرام غبار ِ کهنگی و دوری را از پیکر ِ سردش کنار می زد ..... کسی که سالها به د ست ِ فراموشی سپرده شده بود حالا تو کنج ِ غربت بدون ِ هیچ مقدمه ای دوباره سرزده خلوت ِ دوست داشتنیم رو به هم می زنه ..... خاطرات ِ مشترک ِ گذشتمون در عین شیرین بودنش آذارم می داد .... نمی خواستم که در چرخه باطل ِ تکرار بیفتم .... در این سال های غربت نشینی به تنهلیی عادت کرده بودم .... نه کسی از من خبر می گرفت و نه من از کسی ..... تنها همدمم صدای موسیقی بود و چند شمع و نوای ِ گیتارم ....... ازش پرسیدم تو اینجا چه می کنی ؟؟؟ چرا اینقدر پریشانی؟؟؟؟ .... گفت : نپرس فقط به دادم برس ؟؟؟ پرسیدم کجایی؟؟ نشانی را گرفتم ... سریع سوار ِ ماشینی شدم که حاصل ِ ماه ها کار ِ شبانه روزیم در دل ِ غربت ِ یخ زده بود .... و تنها شاهد ِ پرسه های ِ بی هدف ..... به مقصد رسیدم .. خانه ای بود بزرگ که اطراف ِ آن با نور های رنگی در دل ِ شب می درخشید ... آرام و مراقب از ماشین پیاده شدم ... باران ِ تندی می بارید ... قدم زنان به در اصلی خانه نزدیک شدم ... صدای فریاد و فقان ستون های خانه را به زانو در آورده بود ... صدای گریه کودکی خردسال در میان ِ آن همه صدا بی توجه گم می شد .... نمی دانستم چه کنم .... ناخداگاه دستم به سمت زنگ ِ خانه رفت .... هنوز انگشتم سطح زنگ را لمس نکرده بود که صدايي زمزمه وار ولي پر طنين و خوش آهنگ تمام توجه من رو به خودش جلب كرد ... نگاهي به پشت ِ سرم انداختم !!!! هنوز تو نگا هش مهربوني موج ميزد و هنوز مثل هميشه خواستني و دوست داشتني بود .... آروم مثل گذشته اسمم رو صدا زد ... اشكاي آسمون با همه تندي بارش پيش چشماش شرمنده بودن ... در عالمي ديگه بودم دنيايي كه خيلي وقت بود غربت ازم گرفته بودش به آغوش كشيدمش و هنوز گرم و صميمي و معطر ... با صداي فريادي از طرف خونه به خودم اومدم و فهميدم اينجا جاي موندن نيست .... به تندي به داخل ماشين رفتيم و شروع به حركت كرديم .... در طول مسير صداي جز صداي ِ بارون به گوش نمي رسيد ..... ساكت تر از هميشه بودم و به عمرم اونو اين قدر ساكت نديده بودم ... انگار داشتيم گذشته رو مرور مي كرديم ... گهگداري لبخندي از روي قشنگي خاطرات رو لبامون نقش مي بست ولي پايدار نبود و به سرعت با اخمي در هم ميشكست .... به خونه رسيديم به داخل خونه راهنماييش كردم .... چند سالي بود اين خونه به جز من كسي ديگه اي رو نديده بود .... حس ميكردم فظاي خونه رنگي شده ... حالا ديوار ها به جز صداي موسيقي و گيتار و صداي حنجره زخم خورده من صداي جديدي ميشنيدن .... بعد از اينكه لباساي خيس رو با لباس هاي خشك ِ من عوض كرد داستان رو كامل تعريف كرد ..... دليل خروجشون مشكل ِ سياسي پدر بود ... 4 ماهي بود كه اومده بودن ولي آرزو ميكرد كه كاشكي اينجا نبودن .... پس از اومدنشون پدر به الكل رو آورده بود و اين مساله سخت امنيت خانواده رو تهديد ميكرد و امشب هم اوج ِ نا ارومي بود ِ و اونم از دفترچه تلفن اسم و شماره من رو پيدا مرده بود و از من كمك خواسته بود.... ادامه دارد

Sunday, June 19, 2005

من و من

وقتي ازش مي پرسي كه من برات چه ارزش و مقامي دارم ؟ ..... با مهربوني ميگه : تو بهترين رفيقمي .... مي پرسي چرا بهترينم ؟؟؟ يكمي صبر ميكنه و ميگه : آخه هروقت كه مي خامت هستي .. هميشه به دادم ميرسي .. هر وقت كه حالم گرفته تو خوبم ميكني ...... . هرچي ميون ِ جملاتش دنبال چيزه ديگه اي به جز سنگ صبور بودن ميگردم چيزي دستگيرم نميشه !!!... از خودم مي پرسم خوب اگه يه روز به دادش نرسم چي ميشه ؟؟ رفاقت يعني همين ؟ پس چرا هروقت كه من محتاج ِ يك گوش ِ شنوام كسي نيست ؟؟ مدت هاست كه سنگ ِ صبورم رفيق ... ديگه غم هام داره فراموشم ميشه ... بيشتر از اينيكه به فكر ِ خودم باشم به تو فكر ميكنم ..... شايد تو به من بگي بهترين رفيق ... ولي تكليف ِ من چي ميشه ؟؟؟ آيا درون ِ منم به من ميگه كه من بهترين رفيقشم ؟؟ يا اينكه از من سرد و نا اميد شده ؟
هي من ِ گم شده .... هي مني كه گمت كردم .... من و ببخش ... ببخش كه زير سنگينيه رفاقت له شدي و به فرياد ِ حنجره خراشيدت گوش ندادم ...... از اين به بعد من مال ِ خودمم .... قسم مي خورم
(من نفس مرده ترين حنجره ام )

Tuesday, May 17, 2005

حسرت (قسمت دوم ) تلفن

که ناگهان صدای رعد افکار ِ به هم تنیده من را پاره پاره کرد ...... به آسمان خیره شدم ... به این فکر میکردم که چگونه می توان آسمانی بود ؟؟؟ چگونه می توان گریست و فریاد زد ؟؟؟ چگونه می توان خورشید و ماه و ستاره ها را در دل جای داد بی آنکه جا برای عبور ِ ابرها تنگ نشود ؟؟؟ در حالی که این پرسش های بی پاسخ را مرور می کردم صدای گوش خراش ِ تلفن افکارم را پاره کرد ...... الو ؟
سلام !!! صدا آشنا بود ! ولی نمی دانستم کیست ! دخترکی با صدای لرزان ..... سلام لطفا کمکم کنید ! خواهش می کنم کمک کنید
سکوت برای لحظه ای بر ذهن ِ من حاکم شد ... تا آنکه ....... ادامه دارد

Thursday, May 05, 2005

حسرت(قسمت اول) روز ِ بارانی

از پنجره کوچیک ِ کنار میز ِ کهنه و قدیمیم به بیرون نگاهی انداختم..... هنوز آسمون داشت گریه میکرد ! و چه گریه ای !!! انگار سال ها بود که معشوقش رو ندیده بود و انگارتازه یادش افتاده بود و حالا داشت غم چند سال ِ رو یک شب ِ جبران میکرد...... آهی از سره دل گرفتگی کشیدم و برگشتم و پشت ِ میز ِ کهنه نشستم..... بارش ِ سنگین بارون من و سخت به فکر فرو برده بود قلم به دست گرفتم و تصمیم گرفتم که ترانه ای بنویسم از غم ِ دل ِ ابر سیاه ـ لازم نبود زیاد به فکرم فشار بیارم ، صدای بارون داشت خودش ترانه می گفت
مث ِ قطره های بارون پَرم از درد ِ جدایی ...... ای تو که ابره سیاهی .. بی وفایی بی وفایی
من همون قطره تنهام ....... که سپردی.. من و به کویر ِ غربت
گفتی که جنگل به پا کن .... جادو کن ای تو سفیر ِ شکر و نعمت
در همین حال و هوا بو دم که ........ (ادامه دارد
(قصه حنجره ها قصه سبز من )

Monday, May 02, 2005

برگشتم

سلام
من برگشتم. مدتی بود که از دیوار روبه روم هم بی صدا تر بودم...چه میشه کرد زندگیه دیگه انواع مشکلات ِ پیش بینی نشده ایجاد شده بود که هنورم برقرارن...ولی خودم از بی صداییه خودم خسته شده بودم ... گفتم بنویسم تا بمونم پشت ِ غم ها جون نبازم ... به زودی خبرای خوب میارم براتون .. خیلی خوب !!! از دوست خوبم "پژمان" ممنونم که بلاگ رو با حرفای ِ قشنگش زنده نگه داشت... سپاس
و همین ! سالم و شاد و برقرار باشین
(هنوز این حنجره زندست)