و چه ساده چوب لای چرخ های رونده و سنگ بر سر ِ راه پا های دونده میگذاریم و خار بر چشم ِ همدیگر فرو میکنیم. اگر دستانمان به ساختن و آبادی گرم و روان نباشند بی شک پتکی اختیار میکنیم و به گوشه ای آباد ویرانی را هدیه میدهیم. چشم ِ دیدن ِ خوبی ها را نداریم پس به جای اینکه چشمانمان را بشوییم ، خوب ها را بد میکنیم ، حتی به قیمت ویرانی خودمان. آری ما از سایه هایمان نیز فرار میکنیم. روی صحبتم به توست ، تویی که هزاران خاطره شیرین را آفریده ای و هزاران لبخند را بر صورتم نقاشی کرده ای.حال که اشک را بر گونه های خشکت روان کرده ام ، چه دلخراش میروی ! حقت میدهم. حقت میدهم که حتی سایه ات را هم با خود از آینه ببری. لبخند را ببری و حتی خاطراتت را بسوزانی و خاکسترش را بر باد دهی. اما بدان که هر چه میسوزد ، در آتشی میسوزد که نه من بلکه آن دیگری جرقه اش را بر خرمن شاد و انبوه ما زده است. و چون انبوه و پُر بودیم زود سوختیم و خاکستر شدیم و با باد همسفر. اگرمیروی و در راه رفتن با دانش پل های پشت ِ سر را خراب میکنی !، بدان که من در پشتت آنها را از نو و با شکوه تر میسازم که اگر روزی هوای این گذر به سرت زد ، قدم بر دیده و جانم بگذاری....
شبهای دلگیر ِ خران
تورنتو 8 اکتبر-07
رضا میرفخرایی
شبهای دلگیر ِ خران
تورنتو 8 اکتبر-07
رضا میرفخرایی